امروز عقد کردم!!!!!!!!
![]() |
|
![]() |
تعریف کنم از جریانای مزدوج شدن ما
صبح علی الطلوع عسلی بیچاره رو بلند نکنند که باید بری میدون قزوین ، دو راهی قپون جهت انجام آزمایشات ... آقا منو می گی ، گفتم کجا ؟ فرمودند : فقط همون جاست که یه روزه نتیجه آزمایش ها رو می ده ...
منم پاشدم به سان بچه های مودب آماده شدم تا حضرت همسر شرفیاب شوند.
خلاصه رفتیم رفتیم رفتیم قل خوردیم بازم رفتیم رفتیم رفتیم تا رسیدیم . دیدم به به! چسبیده به داروخانه ایثاره و بچه ها همه جمعند . در محض ورود رسیدیم خدمت خانم اداری محترم ! معرفی نامه محضر رو گرفت یه نگاهی انداخت بهش تو گویی که داره یه تابلوی ونگوگ رو چک می کنه ببینه اصله یا نه ! منم با چشمای گرد خیره شده بودم ، ببینم این دیوونه داره چی کار می کنه !
خلاصه بعد از اطمینان که من خود زوجه ! ام و همسر جان خود زوج! مورد نظر، گفت بفرمایید صداتون می کنم !
جالب اینجا بود که ما کلی فکر کرده بودیم بچه تیزیم و صبح زود رفتیم اولین نفریمو بهمون جایزه خوش حسابی هم یه صبحونه می دن !
اما...
شماره بنده حقیر با اجازه تون ۱۳۳ بود و منم تو کف اینکه بچه ها چه قدر اهل خانواده اند و چی می گن اوضاع خرابه .
خلاصه صدای دوست قشنگمون چند دقیقه بعد در اومد که آقایون با معرفی نامه عکس دار تشریف ببرن اتاق شماره ۴ و خانم ها با کیفشون برن اتاق شماره ۷ !!! ضمنا پدر و مادر عروس خانوما نرن بالا . منم تو کف که اینا چرا اینجوری حرف می زنن و فکر کردن مردم چی اند که با اجازه تون سری چرخاندم دیدم : واااااای ؛ هر کدوم از زوجه ها ! حداقل ۴۶ تا همراه دارند ...
خلاصه عسلی رفت بالا دید بله اتاق شماره ۷ اینجاست ... یه ذره نگاه کردم دیدم این اتاق شماره ۷ چرا کفش کاشیه ؟ رفتم جلوتر دیدم : منظور از اتاق شماره ۷ گلاب به روتون تالار اندیشه بوده...
خلاصه نشسته بودم مردم رو نگاه می کردم و فکر می کردم اگه آمار ۵۰ درصد طلاق درست باشه اینجا یکی درمیون باید طلاق بگیرن خلاصه داشتم واسه طالع مردم برنامه ریزی میکردم . که باورتون نمی شه چند تا دختر رو دیدم که حداکثر ۱۵ سالشون بود . فکر کن؟ حالا نمی دونم هر جور راحتین ؛ یا می تونید فکر کنین چی شده که من ترشیدم ؟ یا می تونیدم فکر کنین اینا چرا تو این سن؟؟؟
گفتن خانومها تشریف ببرن اتاق شماره ۱ . منم که این دفعه اماده بودم . تیر کردم که وارد دستشویی بشم که دیدم نه به جان تو این دیگه اتاق واقعیه !!! یه مشت صندلی گذاشتن و یه فیلمم گذاشتن حاج آقا داره مجلس رو نورانی می کنه . دیدم راه نداره . گفتم ببخشید می شه من نشینم سر کلاس . فرمودند : شغلتون ؟ گفتم : خیر سرم می گن دکترم... این دفعه یه چیزی حدود ۱۵ ساعت همینطور بدون اینکه یه پلک بزنه خیره شدند تو صورتم ! فکر کردم تشنجabscenceکرده گفتم بیچاره رو ببین خدایا به جوونیش رحم کن ... درجا ۱۳۰۰۰ تا صلوات براش نظر کردم ! حواله اش دادم به حضرت عباس ! براش نظر نمک کردم امامزاده صالح ...فکر کنم ۵۰۰ تا صلوات هم فرستاده بودم که دیدم نه بابا تشنج چیه ... خانوم داشته یه نظر به من نگاه می کرده ببینه به نظرش راست می گم یا نه ! فکر کنم چند تا جن احضار کرد فرستاد پرس و جو ... جن ها هم لطف کردند تصدیق فرمودند و خانوم اجازه مرخصی دادند. فقط فرمودند : واکسن کزاز یادت نره !
خلاصه منم اومدم بیرون نشستم خدمت همسر محترم !!! تا بعد از مدتی فرمودند تشریف بیارین واکسن میل کنید . رفتم دیدم یه دوجین زوجه نشستن دارن ناله و زاری می کنن نصفی که چه قدر درد داشت نصفی هم که نمی خوایم بزنیم !!!
عسلی هم که از صبح هر چی انسان فرهیخته تو این دنیا بود رو یه جا زیارت کرده بود در همین بهت رفت و واکسنش رو زد . یه بار دیگه نگاه کردم ببینم درست دیدم و اینا دارن به خاطر واکسن اینجوری می کنن دیدم ب...ل...ه .
خلاصه اومدم بیرون دیدم جواب ها حاضرند. خوشحال از اینکه به طرفه العینی با این مکان مقدس بدرود خواهم گفت پله ها را به پایین جهیدم و پریدیم تو ماشین ...
ضمنا خدمت دوستان عزیز عرض کنم که نتیجه این شد که عسلی معتاد نیست!!!
رفتیم محضر با کپی شناسنامه همه اقوام و کپی گواهی تولد جدم و ... رسیدیم خدمت محترم حضرت محضر دار . یه برگه داد پر کردیم و گفت شرایط ضمن عقد رو هم بخونید که عسلی به خانم منشی گفت ضمنا من حق طلاق هم می خوام ... یه ذره نگام کرد ولی اصلا خودتون ناراحت نکنید این دفعه دیگه عادت داشتم...
بعد انگار که می خواد عجیب ترین و محرمانه ترین حرف زندگیشو به حاج آقا بزنه ! با صدای زمزمه گونه گفت : حاج آقا ، وکالت می خوان و با حرکت ابرو حاج آقا را متوجه عسلی کرد!
منم که دیگه امروز تصمیم گرفته بودم تعجب نکنم ، یه ذره چشمام رو مالیدم که گرد نشه .
حاج آقا هم همسر محترم رو به حضور طلبیدن و فرمودند: شما اصلا می دونید این وکالت چیه ؟ و این رو با همچین اضطرابی گفت که من فکر کردن می خوان به من حق تیر بدن!!!
خلاصه اومدیم بیرون ، گفتم بریم من برای محضر لباس بگیرم . رفتیم رسیدیم حضور حضرات لباس فروش با چه دمی و دستگاهی و ... فرمودند چی می خواین ؟ گفتم برای محضر یه ست کامل می خوام گفت چشم خانوم دکتر!!!... گفتم ببین این دیگه آدم با شعوریه و از این چشمی که گفت الان می ره یه لباس میاره که ...
آقا اومد با یه مانتو و شلوار و کفش و روسری gucci خیلی قشنگ بودنا اما یه مشکل داشت که البته خیلی مشکل بزرگی نبود ... همه مشکی بودند فقط روسریش یه کم سفید داشت ...
یه ذره نگاه کردم به لباسا یه ذره نگاه کردم به آقا یه ذره نگاه کردم به همسر ... عین همون نگاه تشنجیه اون دیوونه... خلاصه خیلی سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم و تلافی همه دوستای جدیدم رو سرش در نیارم ... گفتم : برای امر مقدس نکاح تشریف می بریم محضر! ان شا الله برای طلاق بعدا خدمت می رسیم ...
گفت : روشنم دارم . گفتم : می شه بیاری ( خبرت ) . خلاصه این دفعه کله رو به کار انداخته بود و لباس خریدم و گفتم بریم ...
اومدم منزل که دیدم جناب قریشی زنگ زد !!! می خواست ببینه کی بیان خونه رو ببینن که بدونه باید برای تزئین جای مهمونی چی بیاره ... بعد از یه ساعتی که اون بار براش توضیح داده بودم که پدر من الان عزاداره و برادرش رو تازه از دست داده ...و یه کاری نکنی که همه با ما قطع رابطه شن ...
آقا تشریف آوردند اولا ما یه بزی اوردیم و پارکینگ خونه که می خواستیم مهمونی رو اونجا بگیریم ..با شاهکار یه همسایه محترم که ماشینشونو گذاشتن وسط پارکینگ و تشریف بردند مسافرت یه ساله و سوئیچ رو هم به هیچ کی ندادند مواجه شد ...
خلاصه آقا خونسرد گفت عیبی نداره می گم یه کلید ساز بیاد در ماشینشو باز کنه ماشینو ببره بیرون ... من فقط گفتم : ج...ا...ن؟
یکی هم که این وسط می گفت درش رو باز می کنیم جاشم عوض نمی کنیم می کنیمش بار!!!
دیگه ببین چی بود که من رضایت دادم ۴ تا کارگر بگیرن ماشین رو بلند کنن ببرن!!!!!
اونم رفت ...
منم گفت امروز دیگه راحت شدم که دیدم زنگ در رو می زنن .
گفتم : بله فرمودند : DJ.... هستم عکس ها رو آوردم ببینم چی می خواین برای مهمونی !
منم در رو باز کردم . آقا اومد بالا . حالا منم که این مردک رو ماهی یه بار در انواع مهمونی ها زیارت می کنم ... و از خودش بهتر می دونم چی داره ... گفت یه چیز جدید دارم . می تونم وسط مهمونی با نور یه کاری کنم که انگار شما تیکه تیکه شدید!!!
این دفعه دیگه فقط نگاه کردم...
اوایل فکر می کردم جذابیتش برام شاید ظاهری باشه و بره ! نمی دونم شاید به خاطر توتونی بود که توش بود و بهتر از نوزده تای دیگه کوبیده شده ولی بعد از مدت ها، فهمیدم دلیلش فراتر از این حرفاست . شاید به خاطر شباهتی بود که توی طرز فکرامون بود ؛ یا علایقمون . به هر حال دو ماه و سه روز کم نیست.
تا روزی که دوباره صدای باز شدن قفل دکه اومد و دل من که ریخت . هر چی به خودم گفتم: بابا ، آخه تو یه سیگاری . عاقبت هر دو نخ سیگار در نهایت گوشه لبیه و فندکی و تمام و فقط همین.
اما نه ... جای منو که یادتونه . جای اونم اولین سیگار بود از سمت در ولی در ردیف جلویی.
یعنی منطقا اولین نخی که می رفت. غصه ها داشتن قلبمو تیکه تیکه می کردن. خوشبختی ای که تازه داشتم حسش می کردم داشت با چنان سرعتی از دستم می رفت که نمی دونستم چه جوری براش سوگواری کنم . چرا من ! چرا اون ! ...
اوایل ماجرای عشق ما شده بود موضوع غیبت همه ... همه آخه عاشق شدن واسه سیگارا یه موضوع غیر اخلاقیه .
اما بعد از یه مدت بعضی ها که ذوق ادبی داشتند برامون شعر می گفتند. اونایی که صداشون خوب بود برامون آواز می خواندند و خلاصه چه کتابایی که از روی ماجرای عشق ما در نیومد.
تا روزی که یک نفر اومد و ده نخ سیگار خواست . یعنی فقط ردیف جلویی ... فقط گریه می کردم . همش می گفتم خدایا ! الان نه ..
صاحب دکه اول اونو برداشت و بعد نه تای دیگه رو و من که فقط گریه می کردم .دهمی را که برداشت دیدم دیگه نمی تونم . من هم خودم رو پرتاب کردم بیرون. وقتی صاحب دکه خواست منو برگردونه تو پاکت ، بقیه سیگارا دستاشونو به هم گره کردند و نذاشتن اون موفق بشه .
مشتری هم نمی دونم چرا ولی گفت اشکالی نداره این یکی رو هم بده و بعد ما رو دونه دونه گذاشت تو پاکت سیگار خالیی که از توی جیب جلوی پیراهنش در آورده بود .
... ولی اون کنج جلوی راست بود و من کنج عقب چپ ؛ یعنی دورترین فاصله ممکن .
ما که فقط ارتباطمون شده بود یه نگاه زیر چشمی اونم هر از گاهی و من که تو خلوت خودم گریه می کردم و بیشتر و بیشتر آب می شدم .
ما چرا قدر لحظه های با هم بودنو نمی دونیم ؟ هنوز هم نمی دونم. چرا اونوقتی که نفس هاش رو گردنم می خورد من نمی فهمیدم و حالا نفس هاش رو گردن یه نخ دیگه ...
داشتم خرد می شدم . سرد نگاهش می کردم و سرد جواب نگاهم رو می داد.
هیچ کدوم هیچ وقت نفهمیدیم که سردی نگاه اون یکی چقدر واقعیه ! و من که الان پشیمونم به خاطر تموم لبخند هایی که می تونستم بهش بزنم و نزدم. به خاطر تموم بوسه هایی که می تونستم از همون فاصله براش بفرستم و رو برگردوندم.
به خدا به خاطر این نبود که دوستش نداشتم یا حتی کمتر دوستش داشتم . فقط به خاطر این بود که من خودم رو به خاطر اون بیرون پرتاپ کرده بودم . ممکن بود صاحب دکه منو نبینه و من زیر پا له شم . من این احتمالو می دونستم و پریدم تا از همون هوایی نفس بکشم که اون می کشید ؛ ولی اون یه کاری نکرد که بیاد وایسه پیش من. اون جاشو عوض نکرد . من اخم کردم تا بیاد ولی نیومد . هنوزم نمی دونم چرا؟
ولی می دونم که اونم دوستم داشت . با اینکه هیچ وقت حتی به اندازه یه سیگارم به طرفم جابه جا نشد.
به خدا دوستش داشتم . حتی همون روزی که مشتریه دستشو برد که یه سیگار برداره که این سیگار اول نه من بودم و نه اون ، انقدر از خوشحالی فریاد زدم که پوستم داشت باز می شد.
هنوز امیدوار بودم . آخه ما سیگارای کهنه ای بودیم . خشک بودیم . گلو رو می سوزوندیم ولی مشتری تازه کار بود و این رو نمی فهمید. اون احمق نفهمید که ما کشیدن نداریم...
سیگار اول که داشت تموم می شد اون رو درآورد و با سیگار اول روشنش کرد. انقدر غیر منتظره اونو برداشت ، انقدر شوکه شدم که نتونستم برای آخرین بار بگم که دوستش دارم... نتونستم بگم ک تموم این مدت فقط و فقط به اون فکر می کردم . که همیشه نگرانش بودم . که بدون اون حتی یه روز هم نمی تونم بمونم.
وقتی با نگاهی که اشک توش حلقه زده بود نگام کرد که برای آخرین بار بهش لبخند عاشقانه بزنم، من فقط سرم رو برگردوندم ؛ نه به خاطر اینکه دوستش نداشتم . به خاطر اینکه بیشتر از همیشه می دونستم که دوستش دارم . بیشتر از همیشه می دونستم که نمی تونم دیگه نفس بکشم .
انگار قلبمو با یه خنجر هزار بار تیکه تیکه می کردند وقتی بردش ضجه می زدم . هق هقم همه رو ترسونده بود . داشتم می مردم. هر لحظه هزار بار آرزوی مرگ می کردم و نمی مردم.
اون هیچ وقت ندید که به خاطر رفتنش گریه کردم ؛ اون هیچ وقت ندید که نبودنش منو داغون کرد.
اون هیچ وقت ندید که غصه اش ذره ذره وجودم رو آب می کنه و اون هیچ وقت نفهمید که از همه دنیا بیشتر دوستش داشتم . نفهمید و رفت با همون قطره اشک و با منی که رو برگردوندم.
اجداد ما می گن : بعد از دود شدن روح ما دوباره جمع می شن و یه پاکت دیگه رو درست می کنن. تو هق هقام می گفتم شاید بعد از مردن دوباره ببینمش . ببینمش و بهش بگم که بدون اون چی کشیدم.
از اون روز ، روزی هزار بار آرزوی مرگ می کنم ولی من جام ته ته بود . واسه همه سیگارا کشیده نشدن آرزو بود و واسه من آرزوی اول و آخرم مردن.
یکی از نخ ها که منتظر جواب نامه مامانش بود و قبل از رسیدن نامه نوبت اون شد. یکی دیگه که آرزوش بود یه بار دیگه بارون رو ببینه و قبل از رسیدن به آرزوش توی یه روز آفتابی ...
یکی دیگه که بزرگترین آرزوی زندگیش این بود که کنار شومینه یه لیوان قهوه بخوره و بعد بمیره که اونم نشد و منی که هر روز هزار بار آرزو می کردم که نوبتم بشه و هیچ وقت نشد.
وقتی فقط من ته پاکت موندم و مشتری یه روز تموم به سراغ من نیومد ، فهمیدم داره چی می شه.
ولی هیچ وقت نفهمیدم چرا؟
آخه من که زیادتر دود نمی کردم . آخه من که تلخ نبودم . آخه من که گلو رو بیشتر نمی سوزوندم... ولی به هر حال سهم منم این بود.
که امروز از شیشه ماشین پرت شم پایین تو پیاده رو ؛ همونجایی که تو وایساده بودی . می گفت و گریه می کرد.
و من که هاج و واج نگاش می کردم ؛ با چشمایی پر از اشک. هیچ وقت تا حالا به پاکت سیگارام این جوری نگاه نکرده بودم . هیچ وقت به جدا کردن اونا از هم...
خودش ادامه داد: می بینی ؟ جواب نامه اون دوستم رو من گرفتم که مامانش نوشته بود اگه تا سه روز دیگه مقاومت کنه می آد پیشش ؛ نمی دونم آدرس مشتری رو از کجا آورده بود.فکر کنم از کتاب جدول های دکه ...
روز برفی اون یکی رو هم من دیدم ... امروزم که تو کنار شومینه بهم قهوه دادی...
دخترک ؟؟؟ گفتم : جونم.
گفت : منو می کشی راحتم کنی ؟
از شنیدن این حرف وحشت کردم . تموم بدنم می لرزید . آخه من چه طور می تونستم. ولی این تنها خواسته سیگار کوچولوی من از این دنیا و آدمای توش بود که یکی بکشدش.
برش داشتم بوسیدمشو گذاشتمش کنار لبم ؛ دنبال فندک می گشتم که در واشد ؛ در واشد و صدای قدم هایی که به من نزدیک شد و دستهایی که با چنان سرعتی سیگار رو از کنار لبام برداشت و از پنجره پرتاب کرد بیرون و فریاد زد : مگه قرار نشد دیگه سیگار نکشی !
و منی که زبونم بند اومده بود . آخه اون به من اعتماد کرده بود...
امروز دوباره برف می آد و من دوباره غرق تو دلتنگی هام . وقتی به خودم اومدم که داشتم از سرما به خودم می لرزیدم ؛ نه به خاطر خواهش یه نخ سیگار تنها ...
شاید هر سیگار هم فقط یه بار به آدم اعتماد می کنه...